تبليغاتX
ستاره سربي
ستاره سربي

دلتنگی


برای تو می نویسم از عمق احساسم

می نویسم تا شاید بدانی تپش قلبم در سینه......

به خاطر توست

برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی

که در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد

واز آنها گلستانی جاودانه ساخت.

برای تو می نویسم تا بدانی دوریت برای من ......

مثل دوری ماهی از آب است و دوری کبوتر از آسمان .....

برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم......

با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی عشق کم شده ......

برای توست ای عشق ....

نوشته شده در 90/08/26ساعت 1 قبل از ظهر توسط جوجو| |

امشب باهام حرف زدم  خدا جون گفت دوست نداره با من زیر یه سقف باشه

قلبمو خیلی شکسته  تا حالا ولی قلبشو نشکنی خدا جون

از دید اون  خدا جون وقتی که خودمو ساختم اونو می تونم فراموش کنم

ولی من میگم نمیشه فراموش کرد 

بعضی از حرفاشو قبول ندارم خدا جون اخه خیلی جر میزنه

می خوام یه بار بر گردم  خدا جون (البته نه الان) تا بهش عشق و دوست داشتنمو هدیه بدم

دوست داشتن و عشق نسبت به یه نفر چیزی نیست که بشه فراموشش کرد مگه نه خدا جون .

خدا جون از توام گله دارم با این که میدونم خدایی.

اینجا نمی نویسم دقیق از چی گله دارم آخه چیزیه بین منو تو خدا جون

به نظرت دیگه بستم نیست؟ها ؟جون من ؟

خسته ام خدا جون بزار خستگیم از تنم دربیاد بعد دوباره ....

الان بشتر از هر چبز خدا جون باید دستامو بگیر ی آخه خیلی تنهام 

از همه بریدم الان فقط خودتو دارم خدا جون

اگه تو هم ولم کنی دیگه هیچی ندارم پس حواست بهم باشه ها !!

خدا جون فقط ازت یه خواهشی دارم قبل رفتنم

خودت میدونی من چه کارایی کردم

فقط بهش بفهمون حالا هر طور خودت راحتی دیگه خودت اوستایی.

خدا جون من میرم که محکم تر برگردم

توی این مدتی که نیستم  سپردمش به خودت خوب هواشو داشته باشی

سنگ سر راهش نندازی خدا جون اخه اون خیلی خسته س خسته تر از منه گتاه داره

با اینکه میدونم راهش باز میشه ممکنه منو یادش بره ولی خب

سنگاشو بنداز سر راه من با این که  خودم خسته ام  ولی اینطوری منم محکم تر میشم.

ولی خب من بازم تلاش میکنم  خدا جون که ببینه ضعیف نیستم

و لی خدا جون تو که میدونی من در مقابل چی ضعیف هستم مگه نه !

اون از دید خودش میبنه و خدا جون تو که بهتر از هر دومون میبنی

اینو نمیبینه خدا جون که من در مقابل خودش ضعیف هستم تاب تحمل دوریشو ندارم

حال روزم و قتی نیست کلا عوض میشه بهم میگه خیلی ضعیفی

خدا جون پس چرا به جایی فکر کنه ضعیف هستم

اینطور فکر نمیکنه که عاشقشم دوستش دارم اینم بی زحمت بهش بگو خدا جون

خدا جونم خودت میدونی با چه احساس پاکی اینو نوشتم

پس به همین احساس پاک قسم میدمت که

هواشو داشته باشی بهش بفهمونی که چقدر عاشقش هستم

خدا جون راستی بهش گفتم نمی بخشمش خودت که میدونی برا چی اینو گفتم 

به خاطر همین جر زدن ها شه نمی تونم ببخشم  ولی...






نوشته شده در 90/08/23ساعت 4 قبل از ظهر توسط جوجو| |

امروز داشتم می ترکیدم زدم بیرون  به امید دیدنت .بارون داشت نم نم می زد ومن آهسته توی کوچتون  قدم میزدم بارون میخورد توی صورتم  انگاری قطره قطره  بارون حالمو درک میکردن و خودشونو به من میزدن ،شیشه عینکم  رو قطره های بارون پوشنده بود انگاری دنیا و آدما یه طور دیگه بود با روزای عادی خیلی فرق داشت  همش نگاه میکردم که ببینمت که با نگاهم باهات حرف بزنم ولی ..... 

این حکمی که بریدی حق من نبود گناه من این بود که فقط دوستت داشتم و کارهایی کردم تا به تو برسم ولی اشتباه بود و تو  داری مجازاتم میکنی به خاطر اینکه اشتباه کردم ولی نپرسیدی برای چی.من قبول دارم چیزایی کم دارم  خوب ولی از دوست داشتنم مطمئن بود منتها چیزای آزارم می داد که جلوی  ابرازش رو میگرفت دردآمو همیشه توی دلم نگه میداشتم  و سعی میکردم راجب نارحتیام چیزی نگم به جایی این برخوردت باهام صادقانه حرف بزن نزار زجر بکشم.

قلبم درد میکنه خیلی درد داره .

خیلی وقت ها چیزی می نویسم فقط برای یک نفر ،اما دلـــــــــــم میگیرد وقتی یادم می افتدکه هرکســـــــــــی ممکن است بخواند؛
جــــــــــز ، آن ، یــــــــــک ، نـــــــــــــفر...

نوشته شده در 90/08/21ساعت 9 بعد از ظهر توسط جوجو| |

سلام گلم

دلم خیلی برات تنگ شده امروز تا اینکه این نوشته رو دیدم

یک نفر
همیشه یک نفر نیست
یک نفر گاهی همه است
شاید حالا بتوانی بفهمی
وقتی غروب یک روز تعطیل
دلم برای تو تنگ می شود
چه دلتنگی عظیمی را
به دوش می کشم...

امروز عجب روزی بود 11/11/11  دقیقا 20 آبان

می خوام به فال نیک بگیرم  منو تنهایی رها نکن

خواهش میکنم صادقانه نگاه کن

نوشته شده در 90/08/20ساعت 11 بعد از ظهر توسط جوجو| |

هوا بد جور دونفر است 

دل منم بدجور هوایی شده

که بریم توی این هوا قدم بزنیم

خدا جون آسمونت برفی شده دل منم بد جور ابری شده آنقدر باریده که داره خودمو خفه میکنه

بسته دیگه خدا جون بستمه.

من فقط یه خورده دلمو با یه تک زدن آروم میکنم و به تو فکر می کنم!! اره به تو...

اره دوستت دارم شدید

باور کن خیلی سخت نیست  اگه بخوایم به هم فرصت بدیم.


هنوز هم عاشقانه هایم را برای تو می نویسم....

هنوز هم در این هم ازدحام بی تو بودن از با تو بودن حرف می زنم ....

همیشه دوستت داشتم

--------------------------

باشه فردا ساعت 6:30 میام

ولی باور کن داری اشتباه میکنی راجبم باورکن انطور نیست که تو فکر می کنی

می دونم سختی زیاد کشیدی منم سختی کشیدم ولی تحمل کردم فقط به خاطر

یه نفر .

خواهش میکنم


نوشته شده در 90/08/17ساعت 10 بعد از ظهر توسط جوجو| |

همیشه در زندگی لحظاتی هست که در عین روشنایی ،آمیخته با شب ،

سیاهی وظلمت است .در هنگام غم و درد و آه لحظاتی آمیخته با زیبایی

ولبخند است و در سکوت لحظاتی سرشار از هیجان و التهاب  و

در نا امیدی بسی امید است

یه فرصت به من بده تا فاصله ها رو بردارم

دوستت دارم تمام امید من

خوب بخوابی گلم شبت خوش

------------------------

شاید باورت نشه ولی قبلم واقعا دیگه به درد آمده

نوشته شده در 90/08/17ساعت 0 قبل از ظهر توسط جوجو| |

سلام گلم

نمیدونی چقدر خوشحالم که می نویسی

نمیدونی چقدر دلم تنگ شده برات

نمیدونی چقدر خوشحالم که برگشتی

نمیدونی چقدر منتظر اینم که بهم یه فرصت بدی 

میدونی چرا هستم تا باورت بشه مثل بقیه نیستم که فقط خودم مهم باشم

هستم چون واقعا دوستت دارم و برام ارزش داری . درضمن میخواستم عید

رو هم تبریک بگم بهت عیدت مبارک

 

 منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم...

  در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم...

  منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم سر رو شونه هايت بگذار...

 از عشق تو...

 از داشتن تو...

 اشک شوق ريزم...

 منتظر لحظه ي مقدس که تو را در آغوش بگيرم...

 بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

  آري من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را مي ستايم ...!!!


نوشته شده در 90/08/15ساعت 8 بعد از ظهر توسط جوجو| |

 گلم دلم بد جور برات تنگ شده و نامردیه که من همیشه دوستت داشتم

اما تو خودتو همیشه دوست داشتی و من این وسط خیلی ساده کنار گذشته میشم .

این نامردیه تو دوست داشتن منو 5 سال هست که از من گرقتی

و من حتی نمیتونم کسی رو غیر تو دوست داشته باشم

وحالا تو نیستی 

من وتوی که قرار بود بشه ما حالا  شده فقط تو

حالا دیگه من  و یه دوست داشتن موندیم که فقط برای یه نفره ...

یه نفر که خیلی راحت توی چشمام نگاه میکنه میگه خودم مهمتر هستم .

خیلی سختمه

نمی دونم چیکار کنم ولی می دونم سخت وسخت تر داره بهم می گذره

و انگار دارم جواب پس میدم 

جوابی که به خاطر خواستن و دوست داشتن تو هست

جوابی دردناک جوابی که روح و جسمم باید به خاطر دوست  داشتن توپس بدن .

و جوابی که خودم باید به خودم پس بدم که چرا ....

و روز به روز مثل یه آدم روانی با عکسات بشتر حرف میزنم

اره گلم دلم گرفته دلم تنگه .می بینی همش به خاطره ش

ای خدا دلم می خواد فریاد نگاه هامو بشنوه

فقط می تونم بگم دوستت دارم

کی برمیگردی انتظار خیلی سخته

نوشته شده در 90/08/12ساعت 6 قبل از ظهر توسط جوجو| |




درسكوت مبهم خويش سرگشته ام ،درسينه ابرهاي غم گرفته آسمان دلم خيال

 باريدن دارد وهجوم موج اشك ،ساحل چشمهايم راشكسته است.انگارانتظاردلم

 رابراي هميشه به بازي گرفته است.اي انتظار تو رادرسينه حفظ خواهم كرد.

شايد كه روزي سينه ام عشق عطرشقايق هاي محبت را ازگلستان چشمانش

 به سرتاسر سرزمين سرد دلم ،به ارمغان آورد وبغضي را درخود بشكند.

اشك را درديده اي از اشك نشاندم.به خدا سوگند ديگردلم توان

 به تصوير كشيدن اين همه غم را ندارد...

سلام گلم سلام دلم سلام عزیزم راستی خسته نباشی رسیدن بخیر

نمیدونی دلم چقدر برات تنگ چقدر دلم یه لبخندتو میخواد

من خیلی کارها رو برای تو برای خودمون انجام ندادم نمیدنم از سر بچه بازی

بود لج بازی بود ولی میدونم اشتباه بود ولی ولی باور کن همیشه به فکر یه راه بودم

یه راهی که دوتای باهم توش قدم بزنیم وتا آخرش باهم بریم من هیچوقت چیزی نگفتم

چون احساس میکردم میفهمی چون بهت ایمان داشتم چون باورت داشتم

خواهش میکنم توام حرف بزن الان بشتر از همیشه بهت نیاز دارم


نوشته شده در 90/08/11ساعت 10 بعد از ظهر توسط جوجو| |

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود ...!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احواله مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ....؟!

می دانم ، تحملم مشکل است .... اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود .... هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش

نوشته شده در 90/08/11ساعت 1 قبل از ظهر توسط جوجو| |


زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته دردل باقی ماند

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد

حرفهای نا تمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

به تکاپو می افتی ....در غربت بیابان و در کوچ شبانه پرستوها

در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی

دیر شده خیلی دیر

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد

سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی

و یا شاید نمی فهمیدی

امروز حقیقت را باور می کنی....

اما افسوس که زودتر از آنچه فکر می کردی دیر شده

 

 



نوشته شده در 90/08/10ساعت 11 بعد از ظهر توسط جوجو| |

قطعه ی گم شده
آدم هميشه دنبال قطعه اي گم شده است،
هيچ آدمي را نمي توان يافت كه قطعه خود را جستجو نكند
فقط نوع قطعه هاست كه فرق مي كند، يكي به دنبال دوستي است
ديگري در پي عشق؛ يكي مراد مي جويد و يكي مريد
يكي همراه مي خواهد و ديگري شريك زندگي، يكي هم قطعه اي اسباب بازي
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود يا دست كم بدون آرزوي يافتن آن نمي تواند زندگي كند
گستره اين آرزو به اندازة زندگي آدم است و آرزوهاي آدم هرگز نابود نمي شوند
بلكه تغيير موضوع مي دهند. حتي آن كه نمي خواهد آرزويي داشته باشد
آن كه آرزويش را از كف داده است
آنكه ايمان خود را به آرزويش از دست داده است
تمامي تلاشش باز براي گريز از تنهايي است
عشق، رفاقت، شهرت طلبي ... همه به خاطر هراس از تنها ماندن است
وشايد قوي ترين جذابيت وصال در همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد كه روزي تنها خواهد ماند
تو گاهي خيال مي كني گمشده خود را باز يافته اي
اما بسيار زود درمي يابي كه اين بازيافته ات قدري بزرگتر از بخش گمشده توست
يا قدري كوچكتر
گاهي او را مي يابي و مدت كوتاهي در خوشبختي رسیدن به او به سر مي بري و
اما گاه او رشد مي كند و از خلاء تو يا حتي خود تو بزرگتر مي شود و ديگر در درونت نمي گنجد
آن گاه او بدل به قطعه گم شده يك نفر ديگر مي شود و
تو را براي جستن دايره خود ترك مي كند
گاه نيز تو بزرگ مي شوي و
او كوچك باقي مي ماند و روزي ناگهان درمي يابي كه (او) قطعه گم شده ي تو نبود
گاهي هم (او) را مي يابي و اين بار از ترس آنكه مبادا از دست تو ليز بخورد و برود
سفت نگهش مي داري ، دو دستي به او مي چسبي و
ناگهان گمشده تو زير بار اين فشار خرد و له مي شود

و سرانجام نيز از دست مي دهي اش
احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
تنها مي ماني
گاه ته دلت حتي مي ترسي كه قطعه گم شده ات را پيدا كني
كه مبادا دوباره گمش كني
همیشه آن كس كه بيشتر دوست دارد، ضعيف تر است و بيشتر رنج مي برد
و همين ضعف است كه احساس بي ثباتي به آدم مي بخشد
زيراآدم تماميت خود را منوط به چيزي مي كند كه ثباتي ندارد
ما همواره خود را قطعه هايي گم شده حس مي كنيم. ما همواره در انتظار نشسته ايم؛
درانتظار كسي كه از راه برسد و ما را با خود ببرد، كه بيايد و ما را كامل كند
بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس مي كنيم
برخي از ما شايد براي هميشه در انتظار (او) بمانيم و بنشينيم و بپوسيم
برخي از ما ، ديروز، امروز و هر روز قطعه هايي گمشده بوده ايم
گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند
گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند
برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند
همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند ، اما ما دوستشان نداريم
به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم
اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم
و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم
برخي رابطه ها ظريفند ، به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
و برخي رابطه ها چنان زمختند كه روح ما را زخمي مي كنند
برخي بيش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و
روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است
كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد
برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم
برخي هرگز ما را نمي بينند ونمي يابند و برخي ديگر

بيش از اندازه به ما خيره مي شوند
بعضي وقت ها هم بعضي ها توي زندگي تو راه مي يابند
اما هیچ گاه تو را نمي فهمند
مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
دستت را سوزانده است
گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم
گاه براي يافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم
و همه چيز را به كف مي آوريم و اما (او) را از كف مي دهيم
گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد
زيرا تو او را كامل نمي كني
تو قطعه گمشده او نيستي
تو قدرت تملك او را نداري
گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند
و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي
بي نياز از قطعه هاي گم شده
او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني
راه بيفتي ، حركت كني
او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند
اما پيش از خداحافظي مي گويد: شايد روزي به هم برسيم
مي گويد و مي رود
و آغاز راه برايت دشوار است
اين آغاز، اين زايش،- برايت سخت دردناك است
وداع با دوران كودكي دردناك است،-كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي
و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود
اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي
از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي

و تنها
بروي و بروي و بروي

نوشته شده در 90/08/09ساعت 8 بعد از ظهر توسط جوجو| |

با لبخند

نشانی خانه ی تو را می خواستم

همسایه ها می گفتند سالها پیش

به دریا رفت

کسی دیگر از او

خبر نداد

به خانه ی تو

نزدیک می شوم

تو را صدا می کنم

در خانه را می زنم

باران می بارد

هنوز

باران می بارد

نوشته شده در 90/08/09ساعت 1 قبل از ظهر توسط جوجو| |

سلام

اینجا آمدم بنویسم چون جایی که دلم میخواد نمی تونم بنویسم

اینجا نوشته های رو میگذارم که دوست دارم به کسی که عاشقش هستم بگم

این نوشته ها یاحرف های دل خودمه یا حرف هایی هستن که خودم نمی تونم  به زبون بیارم

و با جملات زیبا ، حرف های خودمو بیان میکنم.

امدم بگم سلام عزیزم  امید وارم مسافرت خوش گذشته باشه(سوغات مارو که همیشه یادت

میره اون از کربلا... امیدوارم این بار.....) دلم خیلی برات تنگ شد گلم خیلی .

عزیزم اینو بدون کسی که واقعا دوستت اول با حرفاش یهت نشون میده بعد  با کارهاش

بهت نشون میده چقدر دوستت داره  بعد قبول مسئولیته به مرور زمان این دوست داشتن

جاشو میده به مسئولیت پذیری من همه تلاشم این بود که قبول مسئولیت بود ولی تو اشتباه

متوجه شدی .کارهام به این معنا نبود که دوست ندارم یا عاشقت کردم و همینطوری رهات

کردم نه خدا سر شاهده اینطور نبوده . به جان کسی که داره این حرفارو مینویسه قسم من

اگر کم رنگ کردم رابطه رو چون دیدم اوضاع هر دو مون بد جور خرابه .ولی هر موقع باهات

تماس داشتم که بگم بس دیگه ازم خواهش میکردی نه اینطور خوبه ومن به خاطر خواهش تو بود که

قبول میکردم و فشار نمی آوردم . الان می دونم نباید قبول می کردم.

می دونم این حرفا ارزشی برات نداره و خودت مهمتر هستی.

خیلی خسته هستم .میخوام برم نمیتونم .چون گیرم برای من ساده نیست .


گاهی میتوان همه ی زندگی را در آغوش گرفت، کافی است تمام زندگی ات یک آدم باشد.

تورو خدا تو هم با من حرفاتو بزن انوقت می بینی خیلی چیزا سوتفاهم یه ناراحتی دلخوریه

تور خدا یه نگاه به برخورد ای خودت بنداز توی این چتد سال . همیشه فرار کردی فرار از خودت  .

نمی تونم  نمی تونم بی تو.


نوشته شده در 90/08/07ساعت 4 بعد از ظهر توسط جوجو| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ